نسخه
PDF
شماره ۵۱۰۳ - ۱۸ مرداد ۱۳۸۵ - ۱۴ رجب ۱۴۲۷ - ۹ اوت ۲۰۰۶ 
بين الملل
فهرست صفحه ها
صفحه اول
رويدادهاى داخلى
اقتصادى
سينمايى
دنياى رايانه
بين الملل
آيينه هنر
حوادث
اجتماعى
ورزشى
صفحه آخر
كريستف كلمب پرچمدار استعمار «قاره نو»
030990.jpg
«كريستف كلمب» چهره سرشناس تاريخ جهان كه با كشف قاره آمريكا، دوران استعمار يا به قول اسپانيايى ها «دنياى نو» را به روى مردم آن قاره گشود، ۵۰۰سال پس از مرگ همچنان براى قاره آمريكا مساله ساز است.
بحث تازه ميان اسپانيا و كشورهاى آمريكاى لاتين بر سر كريستف كلمب درباره محل واقعى دفن جسد او است كه اسپانيا مى گويد، پيكر كلمب در آرامگاهى در كليساى جامع شهر «سوييا» در جنوب اين كشور است، اما دولت دومينيكن اعلام كرده كه جسدى كه در شهر «سانتو دومينگو» پايتخت اين كشور آمريكاى مركزى به نام كلمب وجود دارد، واقعى است. به گزارش ايرنا روزنامه «لاوانگوارديا» چاپ بارسلونا در اين باره نوشت: دولت جمهورى دومينيكن اعلام كرد قبول ندارد كه بقاياى جسد كلمب در شهر سوييا اسپانيا دفن است، زيرا آزمايشات متخصصان اين كشور چنين چيزى را تاييد نمى كند.
اما علت اين اختلاف نظر بر سر چيست.پاسخ اين سوال را بايد درجابجايى هاى مكرر پيكر كريستف كلمب ميان آمريكاى لاتين و اسپانيا جست وجو كرد.بر اساس منابع تاريخى، پيكر كريستف كلمب ابتدا در شهر «وايادوليد» اسپانيا به خاك سپرده شد اما اندكى بعد در سال ۱۵۴۱آن را به شهر سوييا و پس از آن به «سانتو دومينگو» در دومينيكن انتقال دادند.
با اين وجود، در سال ۱۷۹۵زمانى كه فرانسوى ها قدرت را در سانتو دومينگو در اختيار گرفتند مقامات اسپانيايى استخوانهاى كاشف قاره آمريكا را به كوبا فرستادند و هنگامى كه در سال ۱۸۹۸ميلادى كوبا توسط آمريكا اشغال شد، تصميم گرفتند مجددا آن را به شهر سوييا بازگردانند. اين در حالى است كه دومينيكن معتقد است جسد كاشف قاره از اين كشور هرگز خارج نشده است.
* كريستف كلمب، واقعا كيست.
كريستف كلمب از چهره هاى بحث برانگيز تاريخ است. برخى (از جمله اكثر سرخپوستان آمريكا) او را مسوول مستقيم يا غيرمستقيم كشتار ده هاميليون نفر از مردم بومى و عامل استثمار قاره آمريكا از سوى اروپا به ويژه اسپانيا مى دانند، در حالى كه ديگران به ويژه اروپايى ها، كلمب را به خاطر نقش موثرى كه در گسترش فرهنگ و تمدن غرب ايفا كرد، مى ستايند.
او اگرچه سوداگر و دريانوردى بود كه بر حسب اتفاق موفق به كشف قاره آمريكا شد، اما نتايج اين اقدامش چنان تاريخى و گسترده بود كه همچنان جهان را تحت تاثير خود قرار داده است.
كلمب كه از طرف پادشاهى «كاستيل» (بخشى از اسپانيا) ماموريت داشت تا راهى از سمت غرب به سوى هندوستان بيابد، در سال ۱۴۹۲ميلادى با سه كشتى از عرض اقيانوس اطلس گذشت اما به جاى آسيا به آمريكا رسيد. كلمب هرگز ندانست كه قاره اى ناشناخته را كشف كرده و تا آخر عمر مى پنداشت سرزمينى كه به آن قدم گذاشته، همان هندوستان است.واقعيت آن است كه در سايه كشف او، اسپانيا و اروپا نه تنها براى حدود چهار قرن بر كشورهاى قاره آمريكا مسلط شدند، بلكه همه كشورهاى اين قاره اعم از كانادا و ايالات متحده آمريكا در شمال كه زير سيطره انگليس رفتند تا آرژانتين و شيلى در جنوب كه به اسپانيا تعلق گرفتند، هويت اصيل خود را براى هميشه از دست داده و به كشورهايى با زبان و حتى فرهنگ استعمارگران تبديل شدند.
بسيارى بر اين باور هستند كه آنچه طى سده هاپس از كشف آمريكا بر ساكنان اصلى اين سرزمين يعنى سرخپوستان گذشت بيش از آنكه به شخص كلمب مربوط باشد نتيجه شرايط اقتصادى و سياسى اروپاى بحران زده قرن پانزدهم بود كه آن چنان مشتاق كشف سرزمين هاى تازه با هدف يافتن بازارهايى جديد بود كه اگر كلمب نيز در ماموريت خود شكست مى خورد، كسان ديگرى دير يا زود قاره آمريكا را پيدا مى كردند.
در هر حال كريستف كلمب با عبور از اقيانوس اطلس بى آنكه خود بخواهد آغازگر اين راه و عصر تازه شد.
* كلمب، دريانوردى جسور
اروپاييان در عصر كلمب براى سفر به هند راهى جز حركت به سمت جنوب و دور زدن قاره آفريقا از كنار دماغه «اميدنيك» و از آنجا پيشروى در مسير شرق تا رسيدن به اقيانوس هند را نمى شناختند.
در دهه ۱۴۸۰ميلادى، كلمب نيز خيال سفر به هند را در سر داشت اما تصميم گرفت با توجه به كروى بودن زمين، براى نخستين بار با حركت مستقيم از اروپا به سوى غرب و عبور از اقيانوس اطلس به آسيا برسد.
از نظر ديگران نقشه جسورانه كلمب، كارشناسى شده، پذيرفتنى و اقتصادى نبود و براى همين، ناچار شد براى يافتن پشتيبانانى در ميان قدرتمندان و افراد صاحب نفوذ كوشش زيادى به كار برد.
بيشتر دريانوردان اروپايى معتقد بودند مسافت ميان اروپا و آسيا از سمت غرب چنان طولانى است كه با كشتى نمى توان آن را پيمود. واضح است كه حق با آنان بود و كلمب اشتباه مى كرد ولى در نهايت همچون بسيارى از مردمان موفق، پيروزى از طريقى غيرمعمول به وى روى آورد.
* گام در راه تغيير تاريخ
كريستف كلمب در آغاز در سال ۱۴۸۵ميلادى طرح خود را به دربار پرتغال ارائه داد و پيشنهاد كرد كه زير پرچم اين كشور در جزاير هند به اكتشاف بپردازد اما كارشناسان پادشاه پس از بررسى به اين نتيجه رسيدند كه خط سير سفر بسيار طولانى تر از آن چيزى است كه كلمب ادعامى كند و درخواست او پذيرفته نشد.او كه از مقامات ليسبون نوميد شده بود به اسپانيا رقيب سياسى پرتغال پناه برد تا از حاكمان آن ديار كمك بخواهد. در سال ۱۴۸۵ميلادى بخش اعظم اسپانياى امروزى زير سلطه فرديناند شاه آراگون و ايزابل ملكه كاستيل بود كه پس از ازدواج با يكديگر بطور مشترك بر قلمرويى بزرگ حكومت مى كردند.
كلمب در مجموع توانست نقشه اش را به متخصصان دربار اسپانيا بقبولاند اما هفت سال (تا ۱۴۹۲ميلادى) طول كشيد تا با شاه و ملكه به توافق نهايى برسد.در نهايت، قرار بر اين شد كه نيمى از بودجه سفر را سرمايه داران ايتاليايى بگذارند و نيم ديگر از سوى دولت اسپانيا فراهم شود.
اين ايام مصادف با سرنگونى حكومت اسلامى پس از ۸قرن دوام در اسپانيا و اخراج مسلمانان از اندلس بود. به همين دليل، نبردهاى سخت با مسلمانان و تصرف گرانادا خزانه سلطنتى را تهى كرده بود و پرداخت همين سهم پنجاه درصد هم براى دولت مسيحى اسپانيا آسان نبود. پيش از آغاز سفر، شاه و ملكه، كلمب را به مقام درياسالارى گماردند و سخاوتمندانه حق موروثى حكومت بر تمام سرزمين هاى كشف شده در آن سوى اقيانوس را به وى بخشيدند. اين سخاوت احتمالا ناشى از آن بود كه آنان گمان مى كردند كه كلمب هرگز از سفر باز نخواهد گشت.
* آغاز دوران استعمار
چگونگى رفتار با بوميان آمريكا يكى از موارد اختلاف نظر ميان كريستف كلمب و هيات حاكمه اسپانيا بود. ملكه ايزابل و فرديناند اين قوم را اعضاى آينده جامعه مسيحيت مى دانستند و خواستار برقرارى روابط دوستانه با آنان بودند، در حالى كه به عقيده كلمب براى بهره بردارى از منابع سرزمين هاى تازه لازم بود بوميان به بردگى گرفته شوند.
يكبار در ميانه سفر دوم كلمب طى نامه اى به دربار پيشنهاد دستگيرى تعدادى از بوميان ياغى خصوصا كارائيبى ها را مطرح كرد و سپس بدون توجه به مخالفت مقامات، در فوريه ۱۴۹۵ميلادى حدود ۱۶۰۰بومى «آراواك» را به عنوان برده به اسارت گرفت و ۵۵۰نفرشان را نيز به اسپانيا فرستاد. ۲۰۰نفر از بردگان در طول راه مردند و نيمى از بقيه نيز وقتى به مقصد رسيدند بيمار بودند. با اين وجود دولت اسپانيا افراد باقيمانده را پس از گذراندن مراحل قانونى به آمريكا بازگرداند.كلمب از همان آغاز، كشف طلا را اصلى ترين هدف سفر خود قرار داده بود و براى رسيدن به مطلوبش از اعمال روش هاى افراطى و غيرانسانى ابايى نداشت.در يكى از مناطق هائيتى (هيسپانيولا) او تمام بوميان بالاى ۴۰سال را مجبور كرد كه هر يك مقدار مشخصى طلا براى او پيدا كنند و كسانى كه در موعد مقرر سهم خود را تحويل نمى دادند با مجازات قطع دست روبرو مى گشتند. او در هائيتى نوعى نظام توليتى برقرار كرده بود كه به موجب آن در ازاى مسيحى كردن اهالى بومى، حق استفاده از نيروى كار آنان منحصرا در اختيار اسپانيايى ها قرار مى گرفت. به اين ترتيب برده سازى و برده دارى صورت قانونى يافت. در مناطق زير سلطه اسپانيا بوميان بسيارى بر اثر كار شديد، بيمارى و سوء تغذيه مردند. سياست هاى اقتصادى كلمب و جانشينانش آنچنان زيانبار بود كه به گفته برخى مورخان باعث شد نسل بوميان «تاينو» جزيره هائيتى كه در سال ۱۴۹۳حدود هشت ميليون نفر تخمين زده مى شد در سال ۱۵۴۲ميلادى تقريبا منقرض شوند.
كلمب پس از سپردن امور بدست برادرانش در ۱۰مارس ۱۴۹۶ميلادى هيسپانيولا را به مقصد اروپا ترك كرد و به اين ترتيب، سفر دوم او هم به پايان رسيد.
* سومين سفر كلمب، بركنارى از منصب
كريستف كلمب در سال ۱۴۹۸ميلادى براى سومين بار به قاره آمريكا رفت. او در اين سفر پيش از رسيدن به هيسپانيولا، جزيره «ترينيداد» را در ۳۱ژانويه و بخش هايى از ريزشگاه رودخانه «اورينوكو» در خاك اصلى آمريكاى جنوبى را در اول اوت كشف كرد.
در آن دوران اوضاع در مهاجرنشين اسپانيايى ناآرام بود. مهاجرانى كه وعده هاى كلمب را شنيده و به طمع ثروت هاى بى پايان دنياى نو راهى قاره آمريكا شده بودند، اينك ناخشنود از وضعيت خود بركنارى وى را مى خواستند.
كلمب كه درگير سركوب بوميان بود، براى مقابله با فتنه جديد از خود شدت عمل نشان داد و چند نفر از افرادش را به جرم نافرمانى اعدام كرد. شمارى از ناراضيان پس از بازگشت به وطن، از كلمب به دربار اسپانيا شكايت بردند و او را به سوء مديريت و بى كفايتى متهم كردند.شاه و ملكه يك بازرس سلطنتى به نام «فرانسيسكو د بوباديلا» را مامور رسيدگى به اين شكايات كردند. او نيز پس از ورود به قاره آمريكا در سال ۱۵۰۰ميلادى بى درنگ كلمب و برادرانش را از مناصبشان خلع و همه را
تحت الحفظ به اسپانيا فرستاد.هرچند كلمب پس از مدت كوتاهى بازداشت، آزادى خود را بدست آورد ولى مقام فرماندارى ديگر به او داده نشد.
* سفر آخر
كريستف كلمب در ۹مه ۱۵۰۲ميلادى براى چهارمين و آخرين بار با اين هدف جسورانه به قاره آمريكا رفت تا براى نخستين بار كره زمين را دور بزند. او و پسر كوچك ترش «فرديناند» براى يافتن راه عبورى به سوى غرب، سراسر كرانه هاى آمريكاى مركزى را از «بليز» تا «پاناما» جستجو كردند ولى حادثه تصادف با يك كشتى بازرگانى بومى، آنان را از ادامه سفر بازداشت.
كلمب تا زمان رسيدن نيروى كمكى از هيسپانيولا، به ناچار يك سال را در جامائيكا بسر برد و سرانجام در هفتم نوامبر ۱۵۰۴ميلادى بدون آنكه بتواند آرزويش را جامه عمل پوشاند، به اسپانيا بازگشت.
كريستف كلمب در سال هاى آخر عمر طبق توافقات اوليه با دربار اسپانيا خواستار دريافت ۱۰درصد كل سودهاى بدست آمده از سرزمين هاى جديد شد اما دولت به اين بهانه كه وى ديگر به عنوان فرماندار انجام وظيفه نمى كند، قراردادهاى پيشين را معتبر ندانست و درخواست هايش را رد كرد.به اين ترتيب كريستف كلمب در ۲۰مه ۱۵۰۶ميلادى در اسپانيا درگذشت و پيكر او به مانند دوران زندگى، چند بار ميان اسپانيا و قاره آمريكا را پيمود، به گونه اى كه اكنون مشخص نيست جسد كلمب واقعا در كليساى جامع سوييا جاى گرفته يا آن طورى كه مقامهاى جمهورى دومينيكن مى گويند در كليساى جامع سانتو دومينگو قرار دارد.اگر چه معمولا تاريخ نويسان فرض را بر جنوايى بودن كلمب مى گذارند، ولى مليت واقعى او بطور دقيق روشن نيست و دانسته هااز زندگانى كلمب تا ميانه دهه ۱۴۷۰ميلادى نيز بسيار ناچيز است.به گمان برخى كلمب بيشتر مايل بوده او را اسپانيايى بدانند و به همين دليل اطلاعات و تاريخچه زندگى خود را پنهان مى كرده و حتى براى مكاتبه با ايتاليايى ها نيز زبان اسپانيايى را بكار مى برده است.بنابر برخى گزارشها، با رشد ملى گرايى در غرب قضيه مليت كلمب صورت جدى ترى به خود گرفت، به گونه اى كه در سال ۱۸۹۲ميلادى در خلال جشن هاى آغاز سده پنجم كشف آمريكا مسوولان شهردارى نيويورك مجبور شدند دو مجسمه يادبود كلمب در دو محل، يكى با زيرنويس اسپانيايى و ديگرى به ايتاليايى نصب كنند. اين درحالى است كه خود اسپانيايى ها نيز درباره اينكه كلمب مليت كدام پادشاهى اين منطقه را برعهده داشته است، اختلاف نظر دارند. شمارى از تاريخ نگاران او را باسكى مى دانند. گروهى ديگر مى گويند او يك كاتالان بوده و عده اى نيز حدس مى زنند كلمب يك «كونورسو» (يهودى اسپانيايى مسيحى شده) بود. اين در حالى است كه يونانى ها و پرتغالى ها نيز او را از شهروندان خود خوانده اند.
ديپلماسى ناكام
030999.jpg
031002.jpg
031008.jpg
031020.jpg
031023.jpg
باگذشت بيش از سه هفته پس از تجاوز گسترده نظامى اسراييل به لبنان و بمباران وسيع مناطق غيرنظامى اين كشور، مقامات فرانسوى و ديگر كشورهاى عضو اتحاديه اروپا در تلاش براى ايفاى نقشى فعال در اين بحران ناكام مانده اند.با وجود آنكه فرانسه و اتحاديه اروپا بر خلاف ديپلماسى معتدل تر خود در رويدادهاى دهه گذشته خاورميانه، در خلال بحران اخير لبنان همسويى و نزديكى بى سابقه اى را نسبت به اشغالگران فلسطين به نمايش گذاشته اند، اما به نظر مى رسد تل آويو در هرگونه معادله ديپلماتيك همچنان بر حمايت همه جانبه حامى اصلى خود يعنى آمريكا حساب مى كند.به گزارش ايرنا «كاندوليزا رايس» وزير امور خارجه آمريكا با پشتيبانى كامل از مواضع تل آويو در بحران لبنان خاطرنشان كرده است هرگونه آتش بس بدون خلع سلاح كامل حزب الله لبنان مردود خواهد بود.وى مدعى شده است كه آتش بس فورى تنها به حزب الله لبنان امكان خواهد داد تا به تجديد قوا بپردازد و به گفته وى بار ديگر به اسراييل حمله كند.«جرج بوش» رئيس جمهورى آمريكا نيز شنبه گذشته بار ديگربا تكرار ادعاهاى خود بر ضد جنبش مقاومت اسلامى لبنان خواستار ادامه فشاربر رزمندگان مقاومت اسلامى و نيز ايران و سوريه شد.صهيونيست هاى اشغالگر كه در بحران اخير نيز كودكان و زنان و غيرنظاميان اين كشور را آماج حملات وحشيانه خود قرارداده اند، با پشتگرمى به حمايت هاى صريح و آشكار واشنگتن، نياز چندانى به حضور اروپاييان در صحنه سياسى منطقه را احساس نمى كنند، هرچند فرانسه و اتحاديه اروپا با جانبدارى از طرح خلع سلاح حزب الله لبنان و استقرار نيروهاى بين المللى در مرز فلسطين اشغالى و لبنان، عملا خواسته هاى صهيونيست ها را تاييد كرده اند.با اين همه درخواست براى برقرارى آتش بس و ارسال كمك هاى نمادين انساندوستانه به غيرنظاميان جنگ زده در مناطق مصيبت زده جنوب لبنان از سوى فرانسه و اتحاديه اروپا، به هيچ روى با استقبال جنگ افروزان تل آويو روبرو نشده است.علاوه بر وزير خارجه فرانسه، همتايان آلمانى و انگليسى اين مقام فرانسوى نيز درصدد پيشبرد ديپلماسى اروپايى در بحران اخير لبنان برآمده اند.«فرانك والتر اشتان ماير» وزير امور خارجه آلمان و «كيم هاولز» وزير مشاور در امور خارجى انگليس نيز در ديدار با رهبران اسراييل به رايزنى در خصوص بحران اخير لبنان پرداخته اند.با اين همه به نظر نمى رسد چنين رايزنى هايى منتج به ايفاى نتيجه مثبتى از سوى اروپا در جنگ خونين لبنان شود. اروپاييان در حالى كه بنا برمفاد مطرح شده در پيمان ثبات اروپا كه نمادى از همگرايى كامل سياسى در اتحاديه اروپا محسوب مى شود، به اجراى سياست خارجى مشترك و نقش آفرينى در مسايل مهم جهانى متعهد شده اند، اما ديپلماسى خود را در بحران اخير لبنان كاملا منفعل و ناتوان مى يابند.فرانسه و اتحاديه اروپا با نزديكى بى سابقه به تل آويو و بيان خواسته هاى اشغالگران جنگ افروز صهيونيست چون خلع سلاح حزب الله و انحلال آن، هيچگونه نقش آفرينى مثبتى را در منطقه تجربه نمى كنند.سياست خارجى اتحاديه اروپا كه در خلال بحران سال ۲۰۰۲و ۲۰۰۳عراق از ايفاى نقشى يكپارچه و منسجم بازمانده بود، در بحران سال ۲۰۰۶لبنان با وجود به اصطلاح هماهنگى بين اعضاى آن به دليل فقدان ظرفيت نقش آفرينى در منطقه همچنان سياستى منفعل و غيركارآرا ارزيابى مى شود.فرانسه و اتحاديه اروپا در خلال بحران سال ۱۹۹۶لبنان كه با تجاوز گسترده ارتش رژيم صهيونيستى به جنوب اين كشور همراه بود، در موضعى معتدل و منطقى تر در كنار مردم لبنان قرار داشتند و در برابر ويرانگرى و خونريزى صهيونيست ها هيچگاه از انحلال حزب الله سخن نگفتند.در آن زمان پاريس به عنوان عامل تعديل كننده حمايت ديوانه وار واشنگتن از رژيم صهيونيستى، نقش قابل توجهى در پايان بخشيدن به درگيرى در منطقه ايفا كرد و در نهايت يكى از طرف هاى اصلى خارجى در منطقه بود كه نقشى مهم در برقرارى آتش بس بين جنبش حزب الله و رژيم صهيونيستى بر عهده داشت. علاوه بر آن فرانسه در خلال بحران سال ۱۹۹۶اين فرصت طلايى را يافت تا با مشاركت در گفت وگوهاى سازنده با جمهورى اسلامى ايران به عنوان قدرت بزرگ منطقه، از وزنه سياسى و فرهنگى و معنوى تهران به منظور پايان بخشيدن به درگيرى ها در منطقه استفاده كند. اما باگذشت زمان بخوبى آشكار است كه طبيعت صهيونيست هاى خونريز حتى با قدرت هايى كه بيش از هر زمانى با آنان هم آوا شده اند، سازگارى و انطباق كامل ندارد و تل آويو همچنان به واشنگتن به عنوان متحد اصلى و حامى بى بديل خود در جنگ افروزى در منطقه مى نگرد.انفعال و ضعف ديپلماسى اروپا در منطقه نشان ديگرى از محاسبات نه چندان درست سياستمدارانى است كه به جاى در نظر داشتن واقعيت هاى منطقه و احترام به مقاومت مردمى در برابر تجاوزات صهيونيسم، بيهوده در صدد نزديكى به آنان برآمده اند.
از تئورى تا واقعيت
تفكر درباره روابط بين الملل
قسمت دوم
ما بايد مسأله مرزبندى ميان سياست داخلى ـ يعنى سياست در داخل يكايك دولتها ـ و سياست بين الملل ـ يعنى سياست ميان دولتها ـ و رابطه ميان آن دو را نيز به رغم دشوارى تعيين مرز دقيق، كاملاً درك كنيم. در واقع مهمترين مسايل، خواه مطلقاً داخلى باشند يا بين المللى، به طور كلى هيچ يك از آنها نيستند. براى مثال، هزينه دفاعى در اصل به ناامنى بين المللى اما همچنين به بودجه هاى موجود در داخل كشور مربوط است؛ سياست هاى مربوط به دستمزدها ابتدا بر جيب يك نفر اثر مى گذارد، اما اثرهاى مهمى بر قيمت هاى صادراتى و از اين راه بر تجارت خارجى كشور دارد. همين كه اين دو حوزه در زندگى اصطكاك مى يابند، مردم به طور قابل فهم مى كوشند با توسل به قياسهايى از سياست داخلى، مسايل بين المللى را كه تجربه مستقيم يا دانشى فراگير از آنها ندارند، درك كنند.
در اينجا هر كس تا اندازه اى يك كارشناس مى شود: به رغم آنكه ممكن است تحصيلاتى نداشته باشد،  اطلاعى از زندگى و سنتهاى كشور خود دارد، به طور منطقى مى تواند انديشه ها و واكنشهاى هم ميهنان خود را حدس بزند، و با دارا بودن حق راى در روند سياسى شركت كند. متاسفانه اين قياسها معمولاً نادرست هستند: كارشناسى داخلى در مورد مسايل بين المللى چندان فايده اى ندارد ـ در واقع ممكن است گمراه كننده  تمام عيارى باشد.
در آغاز بايد گفت بر سر راه بررسى سياست ديگر كشورها دشوارى هاى بزرگى وجود دارد. همه ما پرورده  فرهنگ خود هستيم و اشخاص كاملاً متبحر در سياست كشورشان لزوماً سياست كشورهاى ديگر را نمى فهمند كه بر فرهنگها، سنتها و تجربه هاى تاريخى متفاوتى مبتنى است و همچنين در علاقه ها و تقدمهاى سياسى و مفاهيم درست و نادرست اختلاف دارد؛ در واقع اين اشخاص تفاوتها را اغلب ناديده مى  گيرند و آنها را از نظر هنجارها و معيارهاى ملى خود انحرافات غير طبيعى تلقى مى  كنند. حتى اقامت گزيدگان در كشورى بيگانه، كه بيشتر با آن آشنا شده اند، به واسطه زمينه مختلف فرهنگى خود، اغلب دستخوش داورى هاى نادرست هستند و مى توان اشتباه نظرهاى مكرر و تبعيديان «آگاه» در كشورهاى محل اقامت موقتشان را به فراوانى نشان داد. فزون بر آن، به راحتى مى توان دريافت بر حسب اينكه شخصى در داخل يا خارج از كشورى باشد، ديدگاهها فرق مى كنند. شهروندان به طور طبيعى عمدتاً به مسايل داخلى كشورشان توجه دارند، در حالى كه بيگانگان به همان اندازه طبيعى عمدتاً به سياست خارجى آن كشور توجه نشان مى دهند. چندان دشوار نيست دريافت تصورات ناشى از اين حالت چقدر متفاوت اند.
جامعه هاى «كاپيتاليست » آمريكا و «كمونيست» شوروى به نظر شهروندان آنها، كه تحت تاثير سياست هاى داخلى با هدف تامين آرمانهاى اقتصادى و اجتماعى هستند، دوستدار صلح مى آيند؛ هر دوى اين جامعه ها در نظر شهروندان كشور ديگر كه در وهله  نخست به سياست هاى خارجى و نظامى آنها كه كمتر مسالمت جويانه اند، توجه دارند، تجاوزكار مى آيند.
اگر درك و شناخت كشورهاى ديگر دشوار است،  شناخت اجتماع بين الملل در كل حتى دشوارتر است. در آغاز بايد گفت اين اجتماع نه از افراد، بلكه از دولتها، و از ديگر گروهها و بازيگران تشكيل مى يابد. رهيافت  ما هر قدر هم كه سنجيده باشد، هنوز دستخوش اشتباه ناشى از كاربرد زبان هستيم و مى خواهيم دولتها را نه به مثابه ساخته هاى ذهنى، كه چنين اند، بلكه به مثابه واحدهاى حقيقى تلقى كنيم. ما از روابط بريتانيا و ايالات متحده سخن مى گوييم، گويى روابطى هستند ميان دو شخص و بنابراين به انديشيدن به همان راه متمايل مى شويم، حتى تصورات مرسوم ساده از جان بول و عمو سام را به كار مى بريم. خيلى آسان دو كشور را به صورت نمايندگان آنها، رئيس جمهورى و نخست وزير، يا وزيران كشور و امور خارجه مجسم مى كنيم. خطرهاى ناديده گرفتن نتايج كامل ماهيت مصنوعى و متعارف دولتها و ديگر گروهها و بازيگران و تفاوتهاى مهم موجود در ميان افراد عامل در مقام رسمى و به مثابه افراد خصوصى، با كمترين توجه نمايان خواهد شد.
به سبب آنكه زبان سياست در عرصه سياست داخلى ابداع شده است، كاربرد آن در روابط بين المللى به آسانى به قياسهايى منجر مى شود كه كاملاً مناسب نيستند. از اجتماع بين المللى و سازمانهاى بين المللى چنان سخن مى گوييم كه گويى گروه بندى هايى از مردم اند؛ درباره معادلهاى بين المللى حقوق و اخلاق بحث مى كنيم؛ حقوق و وظايف دولتها را مشخص مى نماييم؛ و ارگانهاى موسسات بين المللى را در قياس با سه شاخه سنتى حكومت تجزيه و تحليل مى كنيم. نياز به گفتن ندارد كه همه اين قياسها ناقص اند. از نظر حقوقدان حرفه اى، حقوق بين الملل نوع خيلى خاصى از حقوق است؛ قواعد اخلاقى رايج در مورد افراد، در رفتار دولتها همواره نقض مى شود، ابهامهاى نهفته در مفهوم حقوق گروهى در نتايج خطرناك اصل «خودمختارى ملى»، معادل بين المللى «آزادى فرد» به خوبى نشان داده شده است؛ مقايسه مجمع عمومى سازمان ملل متحد با يك مجلس قانونگذارى، يا شوراى امنيت اين سازمان با يك حكومت، چندان معنى ندارد و حتى مقايسه نه چندان مناسب ميان دبير كل سازمان ملل و يك كارمند دولت، يا ميان دادگاه بين المللى دادگسترى و دادگاههاى ملى، بايد بسيار با احتياط تلقى شوند.اين گونه دشوارى هاى تحليل مربوط به نهادها در تئورى و فلسفه  سياست تكرار شده است. بنا به كهن ترين سنت هاى يونان باستان، متفكران به طور كلى به سازمان اجرايى دولت، به روابط ميان فرد و اقتدار توجه داشته اند. تئورى ها و فلسفه ها براى جامعه انسانهايى تدبير شده اند كه يا از راه پيشبرد اعضا، يا پيشبرد نظم اجتماعى، يا هر دو، مى تواند ترقى كند و براى آن مفاهيم «نظم» و «عدالت» را مى توان به درستى به كار برد. اين مفاهيم در جامعه دولتها كه در آن هر عضوى پيوسته با ديگر اعضاى سركش رويارو مى شود و از اين رو در وهله نخست به بقاى خود تو جه دارد و تابع حكمهاى ضرورت است، تنها اثر محدودى دارد. بسيارى از متفكران اروپا، از ماكياولى به اين سو، به اين اختلافات بنيادين اشاره كرده  اند، اما بسيارى از متفكران بريتانيايى و آمريكايى به سبب ذهنيات كهن پايه درباره امنيت ملى و «فرصت اخلاقى» ناشى از آن، به ناديده گرفتن روابط بين الملل گرايش يافته اند. تنها وابستگى متقابل و در حال رشد دولتها از هنگام جنگ جهانى دوم پيوند ميان سياستهاى داخلى و بين المللى را آشكار كرده است.
ديپلماتها و حقوقدانهاى بين المللى، تا اندازه اى مستقل از جريان اصلى تفكر سياسى، زبان مشتركى را رايج كرده اند، رشته اى از سنتهاى مشترك داراى محتواى خاص بين المللى. براى مثال، مفاهيمى مانند «توازن قدرت» كاملاً به عرصه بين المللى تعلق دارند. با وجود آنكه ديپلماتها و حقوقدانهاى غربى هنوز اين سنتها را گرامى مى دارند، متاسفانه كاربرد آنها نسبتاً محدود است. اجتماع بين المللى آن طور كه امروزه آن را مى شناسيم تنها در سالهاى پس از جنگ موجوديت يافت؛ بيشينه اعضاى آن، دولتهاى آسيايى و آفريقايى تازه به صحنه بين المللى پا گذاشته اند و دو ابرقدرت، ايالات متحده و اتحاد شوروى، موقعيت ممتاز خود را نسبتاً به تازگى به دست آورده اند. مقوله ها و هنجارهاى رواج يافته در زمينه به طور مسلط اروپايى اجتماع بين المللى سده نوزدهم، امروزه آشكارا به دشوارى كاربرد عام دارند.