يكى از مهمترين ويژگى هاى دوره پس از شوروى، متنوع و گسترده شدن دامن بازيگران و منافع آنها در ساختارهاى سياسى، اقتصادى، امنيتى و اجتماعى است. به گزارش ايراس رقابت طيف هاى قدرت در كرملين به نحوى است كه حتى برخى تحليلگران با اشاره به ظهور ناگهانى پوتين در صحنه سياسى، عدم تعلق او به «محفل داخلى» يلتسين و طى سريع مراتب قدرت توسط او از «هيچ كجا» معتقدند گروه هايى در به قدرت رساندن او نقش ايفا كرده و در سال هاى رياست جمهورى او نيز بر روند تصميم سازى ها نفوذ مؤثر ايفا كرده و مى كنند. به همين واسطه آنها انتخابات اسفند ۱۳۷۸ (مارس ۲۰۰۰) را نه انتخاب رئيس جمهور جديد، بلكه «تاجگذارى» پوتين «انتخابى» مى دانند.
به عقيده تحليلگران به ويژه در سال اول رياست جمهورى پوتين طيف هاى مختلف در دولت او حضور داشتند و به اعمال تأثير مؤثر بر روند ها براى تأمين منافع خود اقدام مى كردند. برخى از اين طيف ها در حال حاضر نيز در دولت پوتين حضور دارند، اما به واسطه تثبيت موقعيت پوتين، نفوذ آنها توسط او بسيار محدود و كنترل شده است.
اوليگارش ها
مهمترين جناح قدرت در ابتداى دولت پوتين وابستگان به «خانواده» يلتسين و اوليگارش هايى بودند كه به عقيده برخى تحليلگران به عنوان بازماندگان دولت يلتسين، به رهبرى الكساندر والوشين (رئيس نهاد رياست جمهورى يلتسين و پوتين تا سال ۱۳۸۲ (۲۰۰۳)) و باريس برزفسكى در به قدرت رساندن پوتين نقش اساسى ايفا كردند و در دور اول رياست جمهورى او در دولت حضور و نفوذ مؤثر داشتند. عمده ترين گروه هاى ذى نفوذ روسيه مراكز قدرت اقتصادى و رسانه اى اين كشور هستند كه عموماً تحت عنوان اوليگارش ها از آنها ياد مى شود. روسيه از ابتداى دهه ۷۰ (۹۰ م) همگام با جريان اقتصاد بين الملل و با هدف ايجاد اقتصاد بازار آزاد خصوصى سازى و آزادسازى گسترده در بخش هاى مختلف، اقتصاد اين كشور را در دستوركار خود قرار داد. عمده ترين تمركز برنامه هاى خصوصى سازى در بخش گاز، نفت و فلزات بود. اصلاحات اقتصادى و طرح هاى خصوصى سازى داراى آنچنان نواقص بود كه راه را براى هرگونه سودجويى باز مى گذاشت. شركت هايى كه وارد اين بخش شدند، به طور خيره كننده و در مدت كوتاهى به ثروت هاى بسيار هنگفت دست يافتند. بر اساس برخى تحليل ها، ۵۰ درصد اقتصاد روسيه در دهه ۷۰ (۹۰ م) در اختيار ۷ بانكدار معروف اين كشور بود. خادركفسكى طى مصاحبه اى در سال ۱۳۷۶ (۱۹۹۷)، اين فضا را اينگونه توصيف كرد؛ «سياست پرمنفعت ترين زمينه اقتصادى در روسيه است». برخى تحليلگران به واسطه همين تحولات اقتصاد دهه ۷۰ (۹۰ م) روسيه را «سرمايه دارى اوليگارشى» مى نامند.
قدرت گرايان
طيف دوم و قدرتمند حاضر در دولت پوتين «قدرت گرايان» هستند. واژه «قدرت گرايان» (Siloviki) برگرفته از عبارت روسى «سيلوايا استروكتورا» به معناى «ساختارهاى قدرت» است كه در دوره شوروى و روسيه فعلى عمدتاً به وزارتخانه هاى كشور و دفاع و ادارات امنيتى اطلاق مى شد و افراد فعال در اين نهادها به عنوان «قدرت گرايان» شناخته مى شوند.
|
|
|
اعضاى اين طيف پست هاى مهمى را در ساختار سياسى اعم از دولت، مجلسين، احزاب و مناطق در اختيار گرفته و در سطح گسترده اى در ساختارهاى اقتصادى نفوذ كرده اند. برخى معتقدند با شكست اوليگارش هاى دوره يلتسين از «قدرت گرايان» و ورود گسترده اين طيف به ساختارهاى اقتصادى، طبقه جديدى تحت عنوان « اوليگارش هاى قدرت گرا» شكل گرفته است. اين افراد به اصول دموكراتيك اعتقادى ندارند و راه حل مشكلات را در ايجاد دولتى قدرتمند مى دانند. قدرت يابى اين طيف در دولت پوتين با ورود ويكتور ايوانف و ايگور چين به نهاد رياست جمهورى آغاز و با تقويت نهادهاى قدرت از جمله اداره امنيت فدرال (اف اس ب) و اداره اطلاعات خارجى (اس وى آر) جايگاه آنها هر چه بيشتر تحكيم و تثبيت شد. الگا كريشتانوفسكايا، جامعه شناس معروف روسيه معتقد است؛ حدود ۲۵ درصد نخبگان حاكم در روسيه به اين طيف اختصاص دارند. آنها ۳۴ درصد پست هاى اصلى دولت و حدود ۱۸ درصد كرسى هاى مجلسين را در اختيار گرفته اند و بسيارى از معاونان و فرمانداران مناطق نيز به اين طيف تعلق دارند. به اعتقاد او در دوره پوتين حضور «قدرت گرايان» در ساختار سياسى روسيه نسبت به دهه ۶۰ (۸۰ م) افزايش دوازده برابرى داشته، به اين نحو كه در دوره گورباچف اين افراد تنها ۴/۸درصد پست هاى مهم دولتى را در اختيار داشتند، در حاليكه در دوره پوتين با تمركز آنها در «حلقه داخلى» او اين رقم به ۳/۵۸ درصد رسيده است.
سياست خارجى قدرت گرايان سنتزى از نظريه «دژ روسيه» و «مثلث راهبردى» متشكل از مسكو، پكن و دهلى (و در سطحى وسيع تر با برزيل) است. اين نظريه به ويژه از اواخر دهه ۷۰ (۹۰ م) و پس از جنگ يوگسلاوى و متأثر از نظريه نظام چندقطبى پريماكف مورد توجه قدرت گرايان قرار گرفت.
نكته حائز توجه در اين دو مفهوم («دژ روسيه» با بار تدافعى و«مثلث راهبردى» با بار تهاجمى) روحيه ضدغربى و به ويژه ضدآمريكايى آنها است.
تحليلگران تحولات حادث شده در سياست خارجى روسيه از سال ۱۳۸۵ (۲۰۰۶) را ناشى از تغيير جناح بندى هاى دولت پوتين و تثبيت و تسلط جناح قدرت گرا در دولت او ارزيابى مى كنند. طى اين تحولات ويژگى هايى از سنتز سياست خارجى قدرت گرايان با تقويت سمت شرقى و ركود سمت غربى سياست خارجى روسيه عملى شد.
ليبرال ها
طيف سوم در دولت پوتين «ليبرال ها» هستند كه بخش ديگرى از پست ها را در ساختار سياسى و در دولت پوتين در اختيار گرفته اند. افراد متنفذ اين طيف اقتصاد دانان و فعالان اقتصادى هستند كه عمدتاً در ساختارهاى اقتصادى حضور دارند و از سوى پوتين براى انجام اصلاحات و پيشبرد توسعه اقتصادى بكار گرفته شده اند. اين گروه به واسطه ديدگاه هاى ليبرال خود به سياست هاى اقتصادى كه البته با تأكيد بر نقش پررنگ تر دولت در حوزه اقتصاد متفاوت از ديدگاه هاى ليبرال هاى اقتصادى غربى است، به عنوان ليبرال شناخته مى شوند. اعضاى اين طيف وابسته به مراكز قدرت اقتصادى و تجارى هستند و تسلط آنها بر شركت پرقدرت گازپروم نفوذ زيادى به آنها در اعمال تأثير بر تصميم سازى ها به ويژه در اقتصاد خارجى داده است. ليبرال ها از نظر اقتصادى، اتحاديه اروپا و آمريكا را شركاى اصلى روسيه و روسيه را جزئى از فضاى سياسى - اقتصادى غرب مى دانند، اما اين مسأله از نظر آنها به معناى تابعيت روسيه از غرب نيست. پوتين براى اتخاذ تصميمات و مديريت امور داخلى و خارجى كشور سه حلقه مشورتى دارد كه قدرت گرايان و ليبرال ها با توجه به دامنه نفوذ خود با حضور در اين حلقه ها به اعمال تأثير بر تصميم سازى ها اقدام مى كنند. پوتين به طور رسمى و مرتب شنبه ها و دوشنبه هاى هر هفته با وزرا، معاونين و مشاورين خود جلسه دارد.
نتيجه گيرى
رقابت هاى جناحى و گروهى در دولت پوتين فرآيندهاى نهادى در دولت او را با مشكل عدم تفكيك مسئوليت ها، حوزه وظايف و تكريم شايسته سالارى مواجه كرده است. به نحوى كه در دوره پوتين به واسطه برترى جناح قدرت گرا و افراد متنفذ آن، موقعيت و جايگاه نهادهاى رسمى و مسئول در حوزه هاى مختلف به نحو محسوسى كاهش يافته، امكان ابتكار از آنها سلب شده و صرفاً به اجراى سياست هاى تعيين شده از سوى پوتين و اين طيف محدود شده اند . بر همين اساس مهمترين اشكال نفوذ «قدرت گرايان» در ساختارهاى سياسى، اقتصادى، فرهنگى و اجتماعى عدم تخصص آنها در اين حوزه ها است كه به نظر مى رسد اين امر در بلندمدت ساختارهاى مذكور را با مشكلات عديده مواجه كند. تسلط «قدرت گرايان» تكثرگرايى در ساختارهاى سياسى را كاهش داده و بستر لازم براى جذب ورودى از مجارى مختلف و لحاظ كردن منافع تمام گروه ها در تصميم سازى ها را محدود كرده است. در اين فضا نهادهاى مسئول انگيزه بايسته براى تقويت توانمندى هاى سازمانى و افزايش ظرفيت هاى اقدام خود را نيافته و به نظر مى رسد اين امر موجب آن خواهد شد كه روندهاى نهادى در دولت هر چه بيشتر در معرض تمايلات اقتدارگرايانه يك سونگر گروهى و جناحى و در نتيجه بى ثباتى قرار گيرد.